این بار پیش از هر چیز سراغ قلم نویسنده می روم. البته اولین کتابی که من از ایشان خواندم "فریدون سه پسر داشت" بود؛ یعنی آشناییم با قلم ایشان با این کتاب شروع شد که در ایران مجوز انتشار نداشته اما شناسنامه اش نشان می دهد در بهار 1380، چاپخانۀ مرتضوی در کلن آلمان منتشرش کرده است:
آنچه شخص من را علاقمند به نوع نگارش آقای معروفی کرد همین کتاب و بعد از آن سمفونی مردگان و بعد از آن وب نوشتهای وی در سایت شخصی شان بود.
در هر دوی داستانهایی که خواندم محور داستان، یک خانوادۀ پدرسالار سنتی بود که هر یک از اعضای آن نوع نگرشی متفاوت داشت و البته در هر دوی آنها یکی از اعضاء گرچه به او پرداخته می شد همیشه در هالۀ ابهام نگه داشته می شد و هر دو نیز کشته می شدند. در فریدون به نظرم پسر بزرگ خانواده ایرج، و در سمفونی هم پسر بزرگ یوسف!
بگذارید قبل از پرداختن به قلم، شخصیتها و داستان را مرور کنم.فکر می کنم همۀ کسانی که سمفونی مردگان را خوانده اند مدام در نظرشان بوده است که اعضای خانوادۀ داستان چقدر از هم متفاوتند.
- آیدین و آیدا فرزندان دو قلوی خانواده اند و هر دو در داستان محبوب و مظلومند. آیدا سالها در خانۀ پدری زندگی می کند، نوجوان است که مجبور به ترک تحصیل چون به نظر پدرش زن نباید درس بخواند؛ بلکه وظیفه اش خدمت رسانی به مردان است در آشپزخانه و... که همگی نقاط خدمت رسانی در داخل خانه(و نه حیاط حتی) قرار دارند! او حتی از ارتباط با برادرانش مخصوصا آیدین که دوقلوی اوست حذر می شود. تنها مورد خروج وی ازخانه برای یادگیری خیاطی است.
در همان سالهای نوجوانی آیدا مبتلا به رماتسیم می شود که بیماری اش مدام گسترده می شود و همۀ بدنش را احاطه می کند. بالاخره مردی تحصیلکرده که به تازگی از خارج! برگشته با معرفی خواهرش که همسایۀ جبار بوده است سراغ آیدا می آید و اینقدر می رود و می آید که با وجود مخالفت جبار، آیدا به همسری وی در می آید. جبار برای ندیدن ننگ ازدواج دخترش یک روز پیش از عروسی به سفر می رود و سفارش می کند سر و صدا نکنید که آبرویمان برود. آیدا و همسرش که پیش از ازدواج یکی دو بار یکدیگر را می بینند به هم علاقمند می شوند و به آبادان (محل ماموریت کاری همسر) مهاجرت می کنند. جبار حتی حاضر نمی شود دخترش را بدرقه کند. بالاخره در جایی از داستان آیدا خودش را جلوی پسر کوچکش آتش می زند و می میرد بدون آن که هیچ وقت معلوم شود چرا؟

4- آیدین پسرکی پرنشاط، درسخوان، اهل فکر و مطالعه، هدفدار، شاعر، سیاسی، پر تلاش و خستگی ناپذیر، و البته بسیار متکی به خود و مستقل است. تصمیم دارد به دانشگاه برود اما همیشه با پدرش بخاطر فعالیتهای ادبی و سیاسی اش مشکل دارد. پدرش او و کفرخانه (کتابخانه)اش را از اتاق مشترک با برادر کوچکتر به زیرزمین تبعید می کند که مبادا به برادرش سرایت کند و آیدین از آن پس حتی غذایش را در همانجا می خورد.
همچنین دو بار، جبار همۀ کتابها و نوشته های آیدین را وسط حیاط به آتش می کشد تا نفرین الهی مهار شود و بلا بر سرشان نازل نشود! دفعۀ دوم صبر آیدین تمام می شود و از خانه می رود و تا پس از مرگ آیدا بر نمی گردد.
دورۀ زندگی آیدین به سختی می گذرد. او در کارگاه چوب بری خارج شهر کار می کند اما جبار راحتش نمی گذارد و وقتی می بیند با وجود سختی زندگی، آیدین حاضر با بازگشت نیست از رابطه اش با پاسبان مهم شهر استفاده می کند و وی را تحت تعقیب برای فرستادن به سربازی و دستگیری بخاطر فعالیت های سیاسی اش قرار می دهد.
بالاخره آیدین مجبور می شود به کمک صاحب ارمنی کارگاه به کلیسایی در درون شهر فرار کند و چند سال از زندگی اش را در زیرزمینی متروک در کلیسا بگذراند. جایی که او قاب چوبی هنری -که از استاد شعرش "استاد دلخون" یاد گرفته- می سازد و دوست ارمنی اش که نجاتش داده برایش می فروشد و این تامین مالی اوست برای ذخیرۀ پول و رویای دانشگاه.
آنجا او به دختر ارمنی دوستش علاقمند می شود ولی دم نمی زند تا اینکه دخترک خودش به زبان می آید. این عشق در آیدین تاثیر عمیقی می گذارد و بالاخره هم با یکدیگر ازدواج می کنند اما زندگی آیدین همانطور مخفیانه ادامه دارد تا وقتی خبر خودسوزی دختری به نام آیدا را در روزنامه می خواند در حالی که مدتی از آن گذشته... بسیار متاثر شده و مخفیانه به خانه برمی گردد. اما هیچوقت درست و حسابی با همسرش زندگی نمی کند.
وقتی پدر می میرد در حضور خانواده اموالش را بطور مساوی بین دو پسر باقی مانده تقسیم می کند و سفارش مادر را هم البته می کند! اما پسر کوچک "اورهان" آتش حسادتش که از سالیان گذشته به خاطر محبت شدید مادر به آیدین روشن است، افروخته می شود و بالاخره باعث می شود وی را چیزخور کرده و دیوانه کند و آخرش ندانستم آیدین را هلاک می کند یا خودش هلاک می شود؟
5- اورهان، به نظرم روترین شخصیت داستان است گرچه ناگزیر از دید مخاطب منفور واقع می شود. او درسخوان و باهوش نیست اما مطیع محض پدر است و با ترک تحصیل او را از نوجوانی یاری می کند طوری که با خرید چند مغازۀ اطراف تخمه فروشی پدر را به یک آجیل فروشی بزرگ و مهم تبدیل می کند. او گرچه محبوب پدر، اما مغضوب مادر است؛ عکس آیدین!!!
او در سالهای غیبت آیدین خانواده را همراهی کرده و هیچوقت به مادر بی حرمتی نمی کند. همیشه از اینکه مورد خشم و تردید مادر است می سوزد. سالهایی که زحمت کشید و در کنار پدر کار کرده، وی را متوقع سهم زیادی از اموال پدر می سازد که به نظر غیرمعقول نمی آید اما پدر پیش از مرگ تکلیف چیزی را معین نمی کند بلکه وصیت به تقسیم مساوی است!
جبار که در شرایط سخت پاشیدگی خانواده است با بازگشت آیدین کمی احساسش مرمت می شود و به نظرم خود را نسبت به او دلتنگ و ستمکار می یابد پس بجای دلجویی حقیقی اشتباه در وصیت را مرتکب می شود.
اورهان در زندگی شخصی اش هم موفق نیست. عاشق زنی می شود اما بعد از مدتی که بچه دار نمی شوند می بیند که همسرش بی حیایی پیشه کرده؛ نه حجاب درستی دارد نه رفتار خوبی. پس طلاقش می دهد و بعد از مدتی می بیند زنی که هنوز دوستش دارد، همسر مردی بسیار شایسته تر از اوست و فرزند هم دارند.
اورهان دیگر ازدواج نمی کند اما چشمش دنبال دختر زیبای ارمنی است که با آیدین ارتباط دارد و البته خبر ندارد که همسر اوست. این یکی هم باعث حسادت بیشتر او می شود که چرا زیباترین و بهترین زنی که به عمرش دیده عاشق برادر اوست؟

اورهان دستش به جنایت دربارۀ برادرانش آلوده است. او پس از پدر تاب مراقبت از یوسف افلیج را نمی آورد و روزی او را زنده زنده در بیابانی اطراف شهر دفن می کند؛ عذاب وجدان این کار همیشه همراه اوست! همچنین آیدین را چیزخور و دیوانه می کند و بر او نام "سوجی" می گذارد. طوری که همه با این نام آیدین را می شناسند. سوجی (آیدین دیوانه) با همۀ بی آزاری اش باز خار چشم اورهان است و بالاخره در یک روز زمستانی بسیار برفی و سرد به تحریک پاسبانی که سالها دوست پدرش بود و کینۀ آیدین را هم داشت، دنبال او می گردد تا بیابدش و نابودش کند.
به نظرم با توجه به کلامی که "سمفونی مردگان" با آن آغاز می شود -گفتگوی قابیل و هابیل و نزاعشان- نهایتا اورهان، سوجی اش را می کشد اما این در داستان پنهان است.
باز طولانی شد. ادامه اش باز بماند برای یادداشت سوم!