تبليغاتX
کلمه خانه

کلمه خانه

به کلمه عشق می ورزم... گاه با آن می ميرم و باز با همان زنده می شوم.

سمفوني مردگان 3

به نامش

فضاي حاكم بر "سمفوني مردگان" نوستالژي غليظي دارد كه به نظرم حاصل گره خوردن سه چيز است؛‌

۱- قلم نويسنده كه با مهارت تمام كلمات را به هم مي‌بافد.

۲- شيوه‌ي روايت داستان كه "تو در تو" و "معماگونه" به آرامي در طي داستان روشن مي‌شود

۳- خود داستان كه متلاشي شدن خانواده‌اي را نشان مي‌دهد.

چنين تاثيري در رمان ديگر معروفي "فريدون سه پسر داشت" هم وجود دارد. مخاطب وقتي كمي همراه داستان مي‌شود، آرام آرام با اشياء و اشخاص و مكان‌ها و كلمات احساس آشنایی مبهم و مشتركي پيدا مي‌كند. يكي از اين اشياء كه در قالب كلمه‌اي ناآشنا مي‌آيد "پوتشكا" است. پنجره‌اي است كه "سورملينا" معشوق آيدين، وقتي او خود را در دخمه‌مانندي در كليسا پنهان كرده بود، مدت‌ها از طريق پوتشکا با او ارتباط داشت.

يكي‌شان "شورآبی" است که اوج بهترین لحظات خانواده اورخانی(جبار و فرزندانش) در کنار هم است.

يكي‌شان "سوجي" است؛ نامي كه اورهان به آيدين ديوانه‌شده مي‌دهد.

كارخانه "پنكه‌سازي لرد"، "پاپاخ" پدر، "كتاب‌سوزي" و...

تنهايي شور انسانها

مواردي كه نوستالژي داستان را مي‌سازند بيشتر از آنند كه بتوان نام برد خصوصا براي مني كه يكسال پيش خوانده‌امش!

اما در كل فضاي داستان غير از اينكه خانوادگي و شخصي است، رويكرد نمادين به جامعه هم دارد. جامعه‌اي كه اعضايش به هم رحم نمي‌كنند، داشته‌ها و استعدادها و توانايي‌هاي هم را بر نمي‌تابند و در كمين امتياز گرفتن و حذف يكديگرند.

افراد اين جامعه يكديگر را نمي‌فهمند و كوچكترين تلاشي هم براي آن نمي‌كنند؛ بدتر از همه بر اساس عدم درك و نزديكي در مورد هم قضاوت و با بي‌انصافي عمل مي‌كنند.

شايد به خاطر آنكه از ابتدا آيدين شخصيتي روشن‌فكر، لطيف و نستوه معرفي مي‌شود از همه بيشتر درك‌نشده به نظر مي‌آيد اما اين نفهميدن‌ در مورد همه كم يا زياد وجود دارد.

آنچه مشخص است نقش مات و مبهم و در عين حال مظلوم زنان در داستان است؛ مادر، آيدا، سورملينا و حتي همسر اورهان! به همه‌شان نگاه جنسيتي مي‌شود و هيچ كدام حق بروز ندارند. (البته در مورد سورملينا به خاطر ارمني بودن خانواده و روشن‌فكر بودن آيدين مطلب كمي فرق دارد.)

سمفوني مردگان غير از بعد نمادين اجتماعي، سياسي و تاريخي هم هست و ذهن آزادي است كه در فضاهاي مختلف وارد مي‌شود.

خوب... فكر مي‌كنم فعلا يادداشت سمفوني را در همين سومين يادداشت تمام كنم با شعرمانندي از داستان:

خرابي از حد گذشته اخوي!

بايد بار و بنه رو بست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 16:59  توسط معصومه روهنده  | 

نه اینجوری نمی شه


با شما جماعت فراری از کتاب و هر چه فهمیدنی است باید سهل تر سخن گفت

ما اول باید دکترین فعالیتمان را تعیین کنیم

از تمام خوانندگان این پست تقاضا می کنم در تعریف فعالیت این وبلاگ شرکت کنند

ما هنوز در اولین مانع سر راه مانده ایم

نمی دونم چی می شه ولی باید حلش کنیم

ببینیم با چه روشی می تونیم یک وبلاگ موثر در مورد کتاب مطرح کنیم

ادامه بحث و نظر ها در قسمت نظر ها ادامه پیدا می کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 10:20  توسط شمس  | 

My Uncle Napoleon( دایی جان ناپلئون)

دایی جان ناپلئون نوشته ی ایرج پزشک زاد

کارگردان ناصر تقوایی

"a testament to the complexity, vitality, and flexibility of Iranian culture and society"

اگر کسی می خواهد ایرانی هارا بشناسد این کتاب را بخواند

اگر ایرانی می خواهد خودرا بشناسد و ریشه ی همه چیز مارا در یابد این کتاب را بخواند


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:25  توسط شمس  | 

the Blind OWL(بوف کور)

"در زندگی زخم هایی هست"

My life appeared to me as unnatural, uncertain and incredible as the design on the pencase I am using at this moment. It seems that a painter who has been possessed, perhaps a perfectionist, has painted the cover of this pencase. Often, when I look at this design, it seems familiar; perhaps it is because of this design that I write or perhaps this design makes me write

نام فیلم :هامون

کارگردان :داریوش مهرجویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 10:3  توسط شمس  | 

The Kite Runner (بادبادک باز)

رمان «بادبادک‌باز» را، اگر تا کنون نخوانده‌اید، بعید است نامش را نشنیده باشید؛ نخستین رمان خالد حسینی، پزشک و نویسنده‌ی افغان که حدود ۲۶ سال است در امریکا زندگی می‌کند و رمان‌اش که در سال ۲۰۰۳ منتشر شد، افزون بر فروش چند میلیونی در امریکا، تا کنون در بیش از ۳۵ کشور دنیا، از جمله ایران، ترجمه و منتشر شده است. بادبادک‌باز داستان سرراستِ دو پسرک است به نام امیر و حسن، كه در كنار هم در كابل، بزرگ می‌شوند. زمان شروع رمان يكی از روزهای زمستان ۱۹۷۵ است و كشور در آستانه‌ی يورش ارتش شوروی قرار دارد. امير و حسن در مسابقات سالانه‌ی بادبادک‌بازی شركت می‌كنند و امير در يكی از مسابقات به حسن كلک می‌زند و همين، سرآغاز خيانتی‌ست كه در طول داستان، مثل زنجيره‌ای گسترده می‌شود تا به رویدادهای معاصر افغانستان می‌رسد و...


این رمان اکنون دیگر شهرتی کاملاً جهانی دارد. کم کسی‌ست که از خواندن این رمان لذت نبرده باشد و خواندن‌اش را به دیگری توصیه نکرده باشد. سال گذشته خبر رسید که خالد حسيني دومین رمان‌اش را هم با نام «یک هزار خورشيد باشکوه» منتشر خواهد کرد. خبر دی‌ماه گذشته هم خبر جالبی بود که نسخه‌‌ی سینمایی «بادبادک‌باز» به کارگردانی «مارک فورست» در راه است و «همایون ارشادی» در آن بازی می‌کند. و از آن جالب‌تر، نظرسنجی جایزه‌ی «روزی روزگاری» از یک‌صد شخصیت فرهنگی، هنری، ورزشی و سیاسی بود که بر اساس آن، این کتاب، بهترین اثر داستانیِ خوانده‌شده در سال ۸۵ اعلام شد. بیش‌تر یادداشت‌ها و واکنش‌ها به این رمان نیز در این دو سه سال، بر موفقیت چشمگیر این رمان نظر کرده‌اند. اما شاید این را ندانید هنوز که، در افغانستان، نه تنها این کتاب به زبان‌های محلی برگردانده نشد، که از نسخه‌ی ایرانی آن هم استقبال نشد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 9:43  توسط شمس  | 

سمفونی مردگان 2

...ادامۀ یادداشت پیشین:

به یادش

این بار پیش از هر چیز سراغ قلم نویسنده می روم. البته اولین کتابی که من از ایشان خواندم "فریدون سه پسر داشت" بود؛ یعنی آشناییم با قلم ایشان با این کتاب شروع شد که در ایران مجوز انتشار نداشته اما شناسنامه اش نشان می دهد در بهار 1380، چاپخانۀ مرتضوی در کلن آلمان منتشرش کرده است:

آنچه شخص من را علاقمند به نوع نگارش آقای معروفی کرد همین کتاب و بعد از آن سمفونی مردگان و بعد از آن وب نوشتهای وی در سایت شخصی شان بود.

در هر دوی داستانهایی که خواندم محور داستان، یک خانوادۀ پدرسالار سنتی بود که هر یک از اعضای آن نوع نگرشی متفاوت داشت و البته در هر دوی آنها یکی از اعضاء گرچه به او پرداخته می شد همیشه در هالۀ ابهام نگه داشته می شد و هر دو نیز کشته می شدند. در فریدون به نظرم پسر بزرگ خانواده ایرج، و در سمفونی هم پسر بزرگ یوسف!

بگذارید قبل از پرداختن به قلم، شخصیتها و داستان را مرور کنم.فکر می کنم همۀ کسانی که سمفونی مردگان را خوانده اند مدام در نظرشان بوده است که اعضای خانوادۀ داستان چقدر از هم متفاوتند.

1- جبار؛ پدر خانواده مردی سنتی و اقتدارطلب است از صنف بازاریان آجیل فروش که هدف مهم زندگیش موفقیت در کار است و دنبال برتری بی چون و چرا در عرصۀ کار و خانواده است. هنچنین نگرشی ضد زن دارد و به نظرش زن جماعت باید فرودست محض باشد و فقط برای ارائۀ خدمات به مردان آفریده شده است؛  لزوما اندکی سهل انگاری در سخت گیری به ایشان هم باعث فساد در عالم است!

2- نام مادر خانواده را بخاطر ندارم چون یک سال از مطالعۀ کتاب می گذرد! مادر خانواده زنی است پر از عطوفت و البته در مقابل جبار مطیع و فرودست. اما در برابر فرزندان جایگاه بهتری دارد؛ مخصوصا پس از مرگ همسرش این برتری دیده می شود گرچه برتری بدرد بخوری هم نیست. یعنی باعث نمی شود دو فرزند باقی مانده از خانواده به جان هم نیفتند و هلاک نشوند؛ اما ظاهرا و در ذهنیاتشان تا حدی همه شان احترام مادر را دارند.

3- یوسف فرزند بزرگ خانواده است که در نوجوانی فرود چتربازان بیگانه را می بیند و به تقلید از آنان از پشت بام به داخل حیاط خانه پرواز و در واقع سقوط می کند و تا آخر عمر قوایش فلج می شوند. در نهایت اورهان که پس از مرگ پدر به سختی یوسف را نگه داشته بود، در بیابانی زنده زنده خاکش می کند!

- آیدین و آیدا فرزندان دو قلوی خانواده اند و هر دو در داستان محبوب و مظلومند. آیدا سالها در خانۀ پدری زندگی می کند، نوجوان است که مجبور به ترک تحصیل چون به نظر پدرش زن نباید درس بخواند؛ بلکه وظیفه اش خدمت رسانی به مردان است در آشپزخانه و... که همگی نقاط خدمت رسانی در داخل خانه(و نه حیاط حتی) قرار دارند! او حتی از ارتباط با برادرانش مخصوصا آیدین که دوقلوی اوست حذر می شود. تنها مورد خروج وی ازخانه برای یادگیری خیاطی است.

در همان سالهای نوجوانی آیدا مبتلا به رماتسیم می شود که بیماری اش مدام گسترده می شود و همۀ بدنش را احاطه می کند. بالاخره مردی تحصیلکرده که به تازگی از خارج! برگشته با معرفی خواهرش که همسایۀ جبار بوده است سراغ آیدا می آید و اینقدر می رود و می آید که با وجود مخالفت جبار، آیدا به همسری وی در می آید. جبار برای ندیدن ننگ ازدواج دخترش یک روز پیش از عروسی به سفر می رود و سفارش می کند سر و صدا نکنید که آبرویمان برود. آیدا و همسرش که پیش از ازدواج یکی دو بار یکدیگر را می بینند به هم علاقمند می شوند و به آبادان (محل ماموریت کاری همسر) مهاجرت می کنند. جبار حتی حاضر نمی شود دخترش را بدرقه کند. بالاخره در جایی از داستان آیدا خودش را جلوی پسر کوچکش آتش می زند و می میرد بدون آن که هیچ وقت معلوم شود چرا؟

4- آیدین پسرکی پرنشاط، درسخوان، اهل فکر و مطالعه، هدفدار، شاعر، سیاسی، پر تلاش و خستگی ناپذیر، و البته بسیار متکی به خود و مستقل است. تصمیم دارد به دانشگاه برود اما همیشه با پدرش بخاطر فعالیتهای ادبی و سیاسی اش مشکل دارد. پدرش او  و کفرخانه (کتابخانه)اش را از اتاق مشترک با برادر کوچکتر به زیرزمین تبعید می کند که مبادا به برادرش سرایت کند و آیدین از آن پس حتی غذایش را در همانجا می خورد.

همچنین دو بار، جبار همۀ کتابها و نوشته های آیدین را وسط حیاط به آتش می کشد تا نفرین الهی مهار شود و بلا بر سرشان نازل نشود! دفعۀ دوم صبر آیدین تمام می شود و از خانه می رود و تا پس از مرگ آیدا بر نمی گردد.

دورۀ زندگی آیدین به سختی می گذرد. او در کارگاه چوب بری خارج شهر کار می کند اما جبار راحتش نمی گذارد و وقتی می بیند با وجود سختی زندگی، آیدین حاضر با بازگشت نیست از رابطه اش با پاسبان مهم شهر استفاده می کند و وی را تحت تعقیب برای فرستادن به سربازی و دستگیری بخاطر فعالیت های سیاسی اش قرار می دهد.

بالاخره آیدین مجبور می شود به کمک صاحب ارمنی کارگاه به کلیسایی در درون شهر فرار کند و چند سال از زندگی اش را در زیرزمینی متروک در کلیسا بگذراند. جایی که او قاب چوبی هنری -که از استاد شعرش "استاد دلخون" یاد گرفته- می سازد و دوست ارمنی اش که نجاتش داده برایش می فروشد و این تامین مالی اوست برای ذخیرۀ پول و رویای دانشگاه.

آنجا او به دختر ارمنی دوستش علاقمند می شود ولی دم نمی زند تا اینکه دخترک خودش به زبان می آید. این عشق در آیدین تاثیر عمیقی می گذارد و بالاخره هم با یکدیگر ازدواج می کنند اما زندگی آیدین همانطور مخفیانه ادامه دارد تا وقتی خبر خودسوزی دختری به نام آیدا را در روزنامه می خواند در حالی که مدتی از آن گذشته... بسیار متاثر شده و مخفیانه به خانه برمی گردد. اما هیچوقت درست و حسابی با همسرش زندگی نمی کند.

وقتی پدر می میرد در حضور خانواده اموالش را بطور مساوی بین دو پسر باقی مانده تقسیم می کند و سفارش مادر را هم البته می کند! اما پسر کوچک "اورهان" آتش حسادتش که از سالیان گذشته به خاطر محبت شدید مادر به آیدین روشن است، افروخته می شود و بالاخره باعث می شود وی را چیزخور کرده و دیوانه کند و آخرش ندانستم آیدین را هلاک می کند یا خودش هلاک می شود؟

5- اورهان، به نظرم روترین شخصیت داستان است گرچه ناگزیر از دید مخاطب منفور واقع می شود. او درسخوان و باهوش نیست اما مطیع محض پدر است و با ترک تحصیل او را از نوجوانی یاری می کند طوری که با خرید چند مغازۀ اطراف تخمه فروشی پدر را به یک آجیل فروشی بزرگ و مهم تبدیل می کند. او گرچه محبوب پدر، اما مغضوب مادر است؛ عکس آیدین!!!

او در سالهای غیبت آیدین خانواده را همراهی کرده و هیچوقت به مادر بی حرمتی نمی کند. همیشه از اینکه مورد خشم و تردید مادر است می سوزد. سالهایی که زحمت کشید و در کنار پدر کار کرده، وی را متوقع سهم زیادی از اموال پدر می سازد که به نظر غیرمعقول نمی آید اما پدر پیش از مرگ تکلیف چیزی را معین نمی کند بلکه وصیت به تقسیم مساوی است!

جبار که در شرایط سخت پاشیدگی خانواده است با بازگشت آیدین کمی احساسش مرمت می شود و به نظرم خود را نسبت به او دلتنگ و ستمکار می یابد پس بجای دلجویی حقیقی اشتباه در وصیت را مرتکب می شود.

اورهان در زندگی شخصی اش هم موفق نیست. عاشق زنی می شود اما بعد از مدتی که بچه دار نمی شوند می بیند که همسرش بی حیایی پیشه کرده؛ نه حجاب درستی دارد نه رفتار خوبی. پس طلاقش می دهد و بعد از مدتی می بیند زنی که هنوز دوستش دارد، همسر مردی بسیار شایسته تر از اوست و فرزند هم دارند.

اورهان دیگر ازدواج نمی کند اما چشمش دنبال دختر زیبای ارمنی است که با آیدین ارتباط دارد و البته خبر ندارد که همسر اوست. این یکی هم باعث حسادت بیشتر او می شود که چرا زیباترین و بهترین زنی که به عمرش دیده عاشق برادر اوست؟

اورهان دستش به جنایت دربارۀ برادرانش آلوده است. او پس از پدر تاب مراقبت از یوسف افلیج را نمی آورد و روزی او را زنده زنده در بیابانی اطراف شهر دفن می کند؛ عذاب وجدان این کار همیشه همراه اوست! همچنین آیدین را چیزخور و دیوانه می کند و بر او نام "سوجی" می گذارد. طوری که همه با این نام آیدین را می شناسند. سوجی (آیدین دیوانه) با همۀ بی آزاری اش باز خار چشم اورهان است و بالاخره در یک روز زمستانی بسیار برفی و سرد به تحریک پاسبانی که سالها دوست پدرش بود و کینۀ آیدین را هم داشت، دنبال او می گردد تا بیابدش و نابودش کند.

به نظرم با توجه به کلامی که "سمفونی مردگان" با آن آغاز می شود -گفتگوی قابیل و هابیل و نزاعشان- نهایتا اورهان، سوجی اش را می کشد اما این در داستان پنهان است.

---------------------------------------------------------------

ته نویس:

باز طولانی شد. ادامه اش باز بماند برای یادداشت سوم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 11:49  توسط معصومه روهنده  | 

آدم ها روی پل

ویسلاوا شیمبورسکا (Wisława Szymborska) شاعر و مترجم ( از زبان فرانسوی به لهستانی) و مقاله‌نویس لهستانی متولد دوم جولای 1923 میلادی در شهرBnin (امروزه بخشی است از کورنیک K�rnik) در سال 1996 موفق به دریافت جایزه‌یِ ادبی نوبل شد. اولین دفتر شعر او " من واژه را می‌جویم Szukam słowa" در سال 1945 به چاپ رسید. در فاصله‌ی سال‌های 1945 تا 1948 به تحصیلِ زبان لهستانی و جامعه شناسی مشغول بود. سال 1953 تا 1981 برایِ فصل‌نامه‌یِ "زندگیِ ادبی" مقاله می‌نوشت و از سال 1981تا 1983 سردبیر مجله‌یِ " Pismo" بود.

شیمبورسکا یکی ازخیلِ نویسندگان کمونیست بود که سال‌ها با نام مستعار می‌نوشت. "آرکا Arka" و " استانکوزکسکیStanczyk�wna" از جمله‌یِ نام‌های مستعار اوست.
سال 1996آکادمی سوئد هنگام اعلان نام شیمبورسکا به عنوانِ برنده‌یِ جایزه‌یِ نوبل گفت: "... به خاطرِ شعری که با طنزی ظریف تاریخ و بیولوژی را به صورت ذراتی از واقعیت‌هایِ بشری به نمایش می‌آورد".

آثار شیمبورسکا به بیش از چهل زبان ترجمه شده و در ایران هم دو مجموعه ی « آدم ها روی پل» و « عکسی از یازده سپتامبر» از او منتشر شده است .


هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.

حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود
دوشب شبیه ِ هم نیست
دوبوسه یکی نیستند
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

دیروز ، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رز چه شکلی است؟
آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

ای ساعت بد هنگام
چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
هستی - پس باید سپری شوی
سپری می شوی- زیبایی در همین است

هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند باهم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال.


+ نوشته شده در  دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 16:3  توسط   |